غروب گل محمدی ... سیره معصومین

غروب گل محمدی ...

 

  بمناسبت شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها

فاطمه نخستین شهید راه ولایت است که به انگیزه بازخواهى فدک, نه فدک را مد نظر داشت که ولایت را... فاطمه با آن ناله هاى دردناکش, حق امام و ولى امرش را مى خواست بازستاند و اگر نتوانست ـ که نمى توانست ـ باید حق را برملا سازد و مظلومیت على را آشکار نماید و پرده از سقیفه پردازان بردارد ولى فریاد دختر معصوم پیامبر(صلی الله علیه و آله) در قلب هاى تیره کارساز نبود, اما تاریخ, آن سخنرانى جاودانه را ثبت و ضبط کرد تا آیندگان بدانند.. بسنجند.. بفهمند.. و تصمیم بگیرند.
زهرا همو که خشمش خشم خداست, فریادش بى پاسخ ماند; نه, اشتباه نکنم, پاسخش را با سوزاندن در و شکستن پهلو دادند, آن سنگدلان جاهلى تبار.
و اکنون که حجت را بر همگان تمام کرد و نقش دفاع از ولایت را به خوبى ایفا نمود, با دلى شکسته و بدنى علیل به خانه باز مى گردد; او شکایت را به خدا مى برد و به پدرش, رسول خدا و چنین با خدایش راز و نیاز مى کند که:
(پروردگارا; نیرو و قدرت از آن تو است و انتقام ظالمان را تو خواهى گرفت; پس به تو پناه مى برم و از تو استمداد مى جویم و به درگاهت روى مىآورم که حق شویم را از این نااهلان بازستانى.)
زهرا مناجات مى کرد و على به او گوش مى داد. شاید در دیدگان على قطرات اشک گرد آمده بود که بر رخساره مبارکش سرازیر شود ولى خوددارى مى کرد تا زهرا بیش تر نرنجد; به هر حال باید زهرا را تسلى دهد و قلب شکسته اش را آرامش بخشد, به او فرمود:
(لا ویل لک بل الویل لشإنئک, نهنهى عن وجدک یا ابنه الصفوه و بقیه النبوه فما إمد لک إفضل مما قطع عنک فاحتسبى لله)
بدبختى براى تو نیست, براى دشمنانت است, اندوهت را برگیر و بر خویشتن سخت مگیر اى دخت برگزیده ترین انسان و اى بازمانده خاتم پیامبران. همانا آن چه خدا براى تو آماده ساخته برتر است از آن چه از تو گرفته شده, پس براى خدا بردبار باش و صبر را پیشه خود ساز.
و این سان سایه تبسمى آرام بر رخساره رنجور و بى رنگ فاطمه نقش بست چنان که تابش غروب, هنگام هجرت آفتاب در دریاى تار شب بر افق آسمان. با صدایى ضعیف چونان همسه بلبلى بال شکسته در قفس تنهایى, در برابر تنها یار و یاورش, که اکنون غریبانه در خانه, زندانى شده است, پاسخ داد: ((حسبى الله)) خدا مرا بس است.
و این بود آغاز هجرت غریبانه زهرا, چرا که قلب, نالان.. سینه, تنگ.. زخم, ژرف.. بدن, رنجور.. پهلو, شکسته.. دیده, اشکبار و غربت در وطن, افزون بر بلا و رنج شده بود.
و چه سان سخت است و دردناک که ستمدیده اى, با بیان رسا و استدلال محکم و برهان روشن و حجت هویدا نتواند فریاد دلش را به دیگران برساند, نه به ظالمان و غاصبان حقش که به دوستان نادان و آنان که آماج فریب و نیرنگ صحنه سازان تراژدى سقیفه شده بودند و اینک که زور بر حق چیره شده بود, در پاسخ زهرا که به در خانه هایشان مى رفت و آنان را به دفاع از امام زمانشان فرا مى خواند مى گفتند:
(اگر او زودتر به میدان آمده بود, چه کسى از على برتر! ولى او در میان قهرمانان نبود! و قرعه به نام دیگرى درآمد)
اینان چگونه مى اندیشیدند؟ و چه در سر مى پروراندند؟ مگر تازه پیامبر از دنیا نرفته بود؟ و مگر على مشغول کفن و دفن رسول خدا نبود؟ و مگر مى شد بدن مبارک اشرف کائنات را بر زمین نگه دارد و از غسل و کفنش دست بردارد و به سوى چادر بنى ساعده بشتابد؟ و تازه اگر هم مى رفت آیا مى توانست از حق خود دفاع کند؟ و اگر دفاع مى کرد آیا گوش شنوایى بود؟
این ها حقایقى بود که زهرا را رنج مى داد; چنان رنجى که درد شکستن پهلو و سقط کردن محسنش در برابر آن کم رنگ مى نمایاند.
آرى! اگر آنان مى خفتند و می آرمیدند, زهرا را آرامش نبود. چرا که اندوه را خوابى نیست. و اگر هم دیده هایش را برهم مى گذاشت خواب به دیدگانش ره نمى یافت, باید همچنان در درد و رنج به سر برد تا قضاى الهى برسد.
و اگر زهرا را رنج دردهاى جسمانى بى تاب کرده بود, درد روان صدچندان, او را مضطرب و نالان مى ساخت و چه دردناک تر از این که زبان در کام باشد و توان سخن گفتن نباشد. چه اندوهناک تر از این که حقش روشن و آشکار باشد و حق خواهى نیابد. چه شدیدتر و سهمگین تر از این که داد زند و دادخواهى نبیند؟!
و آیا مى شود این بار سنگین را بر این قلب نازک اندوهبار بار کرد؟
و آیا زهرا ـ که یثربیان از فریاد سوزان و ناله دلش به تنگ آمده بودند و از على مى خواستند او را وادار کند که یا شب گریه کند و یا روز ـ در برابر آن همه ناملایمات جز صبر تلخ چه چاره دارد؟!
زهرا در حالى که چون شمعى سوزان آب مى شد و آرام آرام به سوى ابدیت با کوله بارى از شکو ِه ولى با شکوه رهسپار مى شد, گاهى به على مى نگریست و در رخساره مقدسش غم تنهایى مى یافت و گاهى به کودکان معصومش ـ فرزندان رسول خدا ـ نگاه مى کرد و یتیمى زودرس را در سیماى پاکشان مشاهده مى کرد; آن ها را به خدا مى سپرد که خدا آنان را بس بود, و چاره اى جز فراق جانکاه نداشت.
اینک دیگر بدن زهرا تاب تحمل آن همه رنج و اندوه را نداشت, و آن چنان ضعف بر او چیره شده بود که از درد نمى نالید; یا این که شاید دمى از روح بلند محمد در روان قدسى او تابیده بود که او را آرامش بخشد و یادآردش که: وعده دیدار نزدیک است.
و مگر نه پیامبر در واپسین لحظات عمر مبارکش به او روى کرد و گفت: از هجرت من نالان مباش که تو نخستین کسى باشى که به من بپیوندى! پس حال که ساعاتى چند به دیدار پدر باقى نمانده, جا ندارد که زهرا برنجد و براى على ـ بیش از این ـ از ظلم روزگار گلایه کند! ولى شاید بیش تر به حال على مى گریست که پس از او سال هاى زیاد, باید غریب وار زندگى کند; همو که از صفآرایى تمام اعراب هراس ندارد و با ضربه هاى ذوالفقارش بینى یلان عرب را بر خاک مى مالد و برق شمشیرش دل شیر ژیان را مى لرزاند; امروزه براى نگهدارى اسلام چاره اى جز سکوت ندارد. ((فصبرت و فى العین قذى و فى الحلق شجى)) او با این که میراث خود را در دست نااهلان مى بیند باید صبر کند تو گویى که استخوان در گلویش گیر کرده است.
هان! وقت هجرت زهرا فرا رسیده و اینک گل زیباى نبوت پژمرده مى شود. تمام مدت عمرش در این دنیاى ستم و زور, هیجده سال است یعنى تازه فروغ جوانى تابیده و گل وجودش شکفته که باید رخت بربندد و غروب کند.
هیجده سال است که زهرا در باغ وجود انسانى, هم چون گلى خوشبو و مقدس که از نور سرمدى تابشى چون تابش محمد دارد, و از سرشت پاک جاودانه خاتمیت, روانش با عطر محمدى عجین شده است, چنین مى زیسته و اکنون در عنفوان جوانى و در آغاز زندگانى, زندگى جاودانه را آغاز مى کند و چون نفس مطمئنه اى به سوى پروردگارش با قلبى شکسته ولى آرام بازمى گردد, او از خدا راضى و خدا از او راضى است, به سوى او مى رود تا در روز رستاخیز در برابر تمام کائنات, از دشمنانش انتقام بگیرد و دوستان و پیروانش را به سوى بهشت موعود فرا خواند.
(یا إیتها النفس المطمئنه ارجعى الى ربک راضیه مرضیه, فادخلى فى عبادى وادخلى جنتى)
فرا رسیدن غروب گل محمدى را به پیشگاه فرزند داغدیده اش ولى الله الاعظم ارواحنا فداه و سیل پیروان درگاهش که در غم جانسوز آن حضرت دیده هایشان روان و قلوبشان نالان است, تسلیت عرض مى کنیم و انتظار داریم هرچه زودتر آن منتقم حقیقى از پشت پرده غیبت بیرون آید و انتقام مادرش را از غاصبان و ستم گران باز گیرد.

نظرات